X
تبلیغات
داستان های واقعی
داستان های واقعی
 
قالب وبلاگ

سلام

دوستانی که عضو فیسبوکن: این لینک فیسبوکمه اگه خواستن تو فیسبوکم با هم در ارتباط باشیم میتونن ادد کنن.

یا لینک خودشونو تو یه پیام خصوصی برام بفرستن تا ادشون کنم.

https://www.facebook.com/pages/Omid-shams/167133800151066?ref=hl


https://www.facebook.com/profile.php?id=100004791284315&ref=tn_tnmn


برچسب‌ها: فیسبوکی, فیسبوکی ها
[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 23:4 ] [ اميد ] [ ]

دلا با هر زبانی بود تو تن دادی به آغوشش

به وقت لذتش در تخت تورا فرشته میداند

چه سوختی پای احساست تو زین پس طاقت افزون کن

که زین پس نامت حوری نیست تورا فاحشه میخواند

--------omid shams------

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


برچسب‌ها: آغوش, فرشته, دختر, فاحشه, خراب
[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 13:11 ] [ اميد ] [ ]

(خیلی از دوستان پیشنهاد دادن که دوباره یه شعر دیگه بگمو اینجا بزارم.واسه همین شعر کودکی رو گفتم.

ولی اگه تمایل دارید ترانه ها و شعرامو بخونید میتونید تو صفحه فیسبوکم با من در ارتباط باشید اونجا 

 ترانه هام و شعرام هست)

https://www.facebook.com/profile.php?id=100004791284315&ref=tn_tnmn


یاد کودکی دارم من امشب بی دلیل

یاد داستان, روبه و زاغ و پنیر

یاد 10-20-30-40 های کودکی

گریه ها و خنده های الکی

ترس باز دیر آمدن های پدر

کودکی بودو هزاران دردسر

طعم لبخند های مادر تازه بود

زندگی زیباو پر آوازه بود

غصه هایمان اینقدر بال و پر نداشت

زندگی دورانی زیباتر نداشت

شعرهای کودکی و باز باران داشتیم

غصه ها کم بود, شادی فراوان داشتیم

کودکی مُرد و جوان گشتیم چه زود

کاش دورانی جز دوران کودکی نبود

بابا خسته شد از بس با ماها نان داد

از برای شادی ما جان داد

زندگی مثل تصمیم کبرای نبود

هیچ کجای زندگی تصمیم با ما نبود

دل من باز کودکی را لک شده

بازم امشب این دل کودک شده

کاش دوران کودکی کوتاه نبود

این جوانی یک روز با ما نبود

بی تو درگیر گناه و ظلم شدم

کودکی بازگرد من اینجا گم شدم

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا


برچسب‌ها: کودکی, بچگی, پدر, مادر, جوانی
[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 18:47 ] [ اميد ] [ ]
[ جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ] [ 18:14 ] [ اميد ] [ ]

سلام دوستاي خوبم اين داستان و يکي از بچه هاي همين وبلاگ برام فرستاده و براي خودش اتفاق افتاد اسمش و نميارم بلکه ناراحت نشه.


گفت: يه روز اول برج رفته بودم از حقوقم چند تا مرغ بگيرم براي خونه.

 خانمم و دو تا دخترم هم توي ماشين نشسته بودن. متوجه شدم يه خانمي با دخترش بچه هاش که اتفاقا هم سن دخترم بودش جلوي فروشگاه وايساده و مسئول فروشگاه که در حال خرد کردن مرغ ها بود داشت با ايما و اشاره يه چيزي به خانمه مي گفت.

برام جالب بود بدونم چرا داره به اين زن اشاره ميده و منظورش چيه.

خب هرکسي جاي من بود کنجکاو ميشد.

رفتم جلوتر ديدم خانمه داشت يه چيزايي رو از ميريخت تو يه پلاستيک مچاله شده که از جيبش در آورده بود.

رفتم تو به آقاهه گفتم ببخشيد ميتونم بپرسم جريان چيه؟

 گفت اين خانم با بچه اش هر روز مياد اينجا و آشغال ها و اضافات و پوست ورغ ها را از سطل زباله جمع مي کنه و مي بره با بچه هاش ميخوره.

خيلي اعصابم به هم ريخيت آخه يه عده همونو ميدن سگشو بخوره که خداييش هم سگا هم نميخورن ببخشيد انقدر تند حرف ميزنم ولي جاي تاسف داره خيلي سخته که بري جلوي يه همچين آدمي مرغ بخري راتو بکشي بري اونم همينطور نگات کنه.

 بغض گلومو گرفت...

خواستم مرغ نخرمو بيخيال بشم که مبادا اين خانم و دختراش ناراحت بشن که چرا اين پول داره بخره ما نداريم بخريم.

خلاصه اومدم از فروشگاه بيرون رسيدم دره ماشين گفتم خب نامرد حداقل يکي واسه خودتون بخر يکي هم واسه اين خانم و بچه هاش.

دو تا مرغ خريدم يکيو دادم بهش نگاهي به من کردو ميدونستم راضي نبود و نميخواستم به چشم ترحم نگاش کنم ولي مجبور بود ...مجبور

اما از اون روز فکرم مشغوله که بقيه روزارو با چي سر ميکنه از اون روز به بعد هميشه از همون فروشگاه مرغ ميخرم که شايد دوباره بتونم يه کمکي به اون خانم و بچه هاش بکنم.

 ولي يعني همون يه خانم و دختراشه که از اين آشغالاي مرغ به عنوان غذا استفاده ميکنه؟؟؟

نمیدونم چي بگم...


برچسب‌ها: فقر, خانم و دختراش, مرغ, پول, فقیری
[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 10:26 ] [ اميد ] [ ]

سلام حتما خیلیاتون این شعر سیب حمید مصدق و جوابیه هاشو خونیدن ولی من فکر کردم 
این شعر با همه اون جوابیه ها زیبا باز ناقصه و سعی کردم تمومش کنم و اینکارو کردم.
 امیدوارم یکم وقت بزارید و تا آخرشو بخونید خیلی لذت بخشه حتما دوسش دارید 

(امید شمس)




 (حميد مصدق)

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

(فروغ فرخ زاد )

من به تو خنديدم...

به ادامه مطلب بروید...



برچسب‌ها: پایان داستان سیب مصدق, جواب جدید به سیب مصدق, آدم و حوا, داستان سیب, شعر مصدق و جوابیه ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 1:6 ] [ اميد ] [ ]

زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي ­راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي­ ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.

زن جوان: خواهش مي ­کنم، من خيلي مي ­ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم، حالا مي ­شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير.

زن جوان: خوب، حالا مي ­شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينکه کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي ­تونم راحت برونم، اذيتم مي­ کنه.

روز بعد روزنامه ­ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

فرستنده : دوست خوبم مهدی عزیز

برچسب‌ها: فداکاری, زن و شوهر, بغل کردن, عشق, داستان باور نکردنی
[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 14:15 ] [ اميد ] [ ]
اگر همه شما لايک کنيد و کامنت بسیار عالی بود بگذارید نان خانه يک فقير فراهم ميشود؟
اگر همه شما لايک کنيد.... پدره من در 60 سالگي دست از گارگري بر ميدارد؟
اگر همه شما لايک کنيد همه غم هاي دنيا از جمله غم عاشقا حل ميشود؟
اگر همه شما لايک کنيد ديگر پدري دخترش را بجاي کرايه خانه به صاحب خانه و یا مردی زنش را برای فراهم کردن مواد برای ارضا کردن اعتیادش  براي 1 شب به کسی نمیدهد؟؟؟
اگر همه شما لایک کنید مادری برای در آوردن خرج خانه و فرزندانش تن به هر کاری نمیدهد؟
راستي اگه همه شما وبلاگی ها و فيسبوکی ها لايک کنید و کامنت بسیار زیبا بود بگذارید, چه دردي از دنيا کم ميشود؟؟؟

---------  omid shams ----------


برچسب‌ها: لایک, فیسبوک, تن فروشی, اعتیاد, فقیر
[ سه شنبه دهم دی 1392 ] [ 19:37 ] [ اميد ] [ ]
دکتري براي خواستگاري دختري رفت ولي دختر او را رد کرد و گفت به شرطي قبول ميکنم که مادرت به عروسي نيايد آن جوان در کار خود ماند و پيش يکي از اساتيد خود رفت و با خجالت چنين گفت: در سن يک سالگي پدرم مرد ومادرم برا اينکه خرج زندگيمان را تامين کند در خونه هاي مردم رخت و لباس ميشست حالا دختري که خيلي دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است نه فقط اين بلکه اين گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است به نظرتان چکار کنم استاد به او گفت:از تو خواسته اي دارم به منزل برو و دست مادرت را بشور، فردا به نزد من بيا و بهت ميگم چکار کني و جوان به منزل رفت و اينکار را کرد ولي با حوصله دستاي مادرش را در حالي که اشک بر روي گونه هايش سرازير شده بود انجام داد زيرا اولين بار بود که دستان مامانش درحالي که از شدت شستن لباسهاي مردم چروک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را ديد طوري که وقتي آب را روي دستانش ميريخت از درد به لرز ميفتاد. پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت: ممنونم که راه درست را بهم نشون دادي من مادرم را به امروزم نميفروشم چون اون زندگي را براي آينده من تباه کرد . . . 


آپلود عکس , آپلود رایگان


برچسب‌ها: مادر مهربان, مادر پیر, عکس مادر, روز مادر, مادر
[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 16:6 ] [ اميد ] [ ]
آبجي کوچيکه گفت : زودي يه آرزو کن ، زودي يه آرزو کن !!!
آبجي بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد …
آبجي کوچيکه گفت : چپ يا راست ؟ چپ يا راست ؟
آبجي بزرگه گفت : م م م راست …
آبجي کوچيکه گفت : درسته ، درسته ، آرزوت برآورده ميشه ، هورا … بعد دستشو دراز کرد و از زير چشم چپ آبجي مژه رو برداشت !
آبجي بزرگه گفت : تو که از زير چشم چپ ورداشتي ؟!؟!
آبجي کوچيکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره … دستشو دراز کرد و يه مژه ديگه از زير چشم راست آبجي برداشت و گفت : ديدي ؟ آرزوت ميخواد برآورده شه ، ديدي ؟ حالا چي آرزو کردي ؟؟؟
آبجي بزرگه گفت : آرزو کردم ديگه مژه هام نريزه …
بغض عجيبي روي صورت هر سه تاشون نشست ؛ آبجي کوچيکه ، آبجي بزرگه و پرستار بخش شيمي درماني !
آپلود عکس , آپلود رایگان

(دعا کنید برای همه بیمارا مخصوصا سرطانی های چون خیلی از اونا از بچگی گرفتاره این بیماری لعنتی هستن خیلیاشون دوست دارن مثل من و شما بشینن بخندن با دوستانشون بیرون برن ولی...
هروقت دارین دعا میکنید یه دعا هم واسه بیمارا بکنید که شاید یه دارویی چیزی پیدا شه که اونا هم بتونن مثل ما ها شادی کنند)

برچسب‌ها: سرطانی, بچه های سرطانی, عکس بچه کوچک, عکس بچه سرطانی
[ پنجشنبه پنجم دی 1392 ] [ 19:28 ] [ اميد ] [ ]
دختري 16 ساله ، نوزادي 1 ساله به بغل داشت… ((مردم)) زيرلب بهش ميگفتن فاحشه!
بعضی هم به چشم یک کالا یا یک موجود که برای ارضا کردن ساخته شده است از روی شهوت اورا خطاب کردند.
، اما هيچ کس نميدونست که به اين دختر در 14 سالگي تجاوز شده بود!!!


پسرکی 18 ساله رو ((مردم)) “تنبل چاقالو” صداش ميکردن
، اما هيچ کس نميدونست پسر بخاطر بيماريشه که اضافه وزن داره!!!!


((مردم)) زني  رو “سنگدل” خطاب ميکردن ، چون هيچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازي کنه و به کارهاشون برسه ،
اما هيچ کس نميدونست زن بيوه ست ، و براي پر کردن شکم بچه هاش بايد سخت کار کنه!


مردي 60 ساله رو ((مردم)) “بي ريخت” صدا ميکردن ،
اما هيچ کس نميدونست که مرد زيبايي صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده!!!


و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت ميکنن!
مارا اشتباه میبینند.
و این مردم به خودشان هم رحم نمیکنند مردم ما خوب بودن,روزگاری...



برچسب‌ها: مردم, شهوت, دختر 16 ساله, زن بیوه, ارضا کردن
[ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ] [ 23:41 ] [ اميد ] [ ]

در بازگشت از کليسا، جک از دوستش ماکس مي پرسد: «فکر مي کني آيا مي شود هنگام دعا کردن سيگار کشيد؟»

ماکس جواب مي دهد: «چرا از کشيش نمي پرسي؟»

جک نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «جناب کشيش، مي توانم وقتي در حال دعا کردن هستم، سيگار بکشم.»

کشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جک نتيجه را براي دوستش ماکس بازگو مي کند.

ماکس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردي. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار کشيدنم مي توانم دعا کنم ؟»

کشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»


(بفرما و بشین و بتمرگ همشون یک معنا دارند اما...)


برچسب‌ها: کشیش, سیگار, سیگار کشیدن, بی ادبی, دعا کردن
[ جمعه بیست و دوم آذر 1392 ] [ 23:13 ] [ اميد ] [ ]

((سلام دوستای خوب بلاگفا این شعرو خودم گفتم به یاده سهراب سپهری خوشحال میشم نظرتون و راجبش بدونم))


قايقي خواهم ساخت

از همه خوبه زمين يک جفت خواهم برداشت

قايقي خواهم ساخت

تا که آب اين زمين جا دارد...پارو خواهم زد

قايقي بزرگتر از قايق نوح

همه جفت خوبان را خواهم برد 

هر که بد بود در اين راه دراز.....خواهم انداخت به آب

من دگر تاب ندارم ز بدي

با کسي شوخي ندارم

اهدي (احدی) , من نگذارم ,که در اين راه دراز

به زبان آورد اين جمله زشت...

جمله اي از ترس و ضعف...جمله اي با سوز و ساز

جاي انديشه يک راه درست....زندگيست, بسوز - بساز

سهراب قايقت کوچک بود

همه امروز ز تو ميپرسن قايقت جا دارد؟

اي اهل زمين, قايق من جا دارد...

تو اگر اهل دل اين دل درمند باشي

از دلت به دل من راه دارد...

از پنجره گفتي سهراب....

پنجره هاي امروز , رو به نا مهرباني ها بازند....

دگر آن دشت بزرگ...

پر از گلهاي رز...

سوي تاريکي شب....

کرم شبتاب قشنگ...

سوي هيچ پنجره اي پيدا نيست...

آري...دگر از پاکي اثري اينجا نيست...

تا همينجا گفتم سهراب...

تا همينجا بس است

تا همينجا کافيست...


--------------امید شمس----------------

https://www.facebook.com/pages/Omid-shams/167133800151066?ref=hl


برچسب‌ها: سهراب سپهری, ترانه زیبا, قایق سهراب, جملات زیبا, جملات تاثیر گذار
[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 13:4 ] [ اميد ] [ ]

کودکي 10 ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جدا بسازد استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند! در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد !

بعد از شش ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود . استاد به کودک 10 ساله فقط يک فن آموزش داد .و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تک فن کار کرد.

 سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان با آن تک فن همه حريفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات کشوري ، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري کشور انتخاب گردد. وقتي مسابقه به پايان رسيد در راه بازگشت به منزل کودک از استاد راز

 پيروزي اش را پرسيد:

استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود که اولا به همان يک فن به خوبي مسلط بودي ، ثانيا تمام اميدت همان يک فن بود و سوم اينکه راه شناخته شده مقابله با اين فن گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستي نداشتي !!!!

(ياد بگير که در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امکانات نيست، بلکه استفاده از" بي امکاني" به عنوان نقطه قوت است.)

برچسب‌ها: کودک, 10 ساله, قهرمان, بدنسازی, امکانات
[ پنجشنبه هفتم آذر 1392 ] [ 20:23 ] [ اميد ] [ ]

فاحشه را چه کسي فاحشه ناميد؟

همين مردم...

حاجي را چه کسي حاجي خواند؟

همين مردم...

همه اسم ها, رفتارها, بد بودن , خوب بودن, همه را خودمان روي رفتارمان کارهايم گذاشتيم.

حيوانات را وارد زندگي خود کرديم به آن ها آداب رسوم ياد داديم به آن ها عقل بخشيديم.

ولي از انسان ها غافل شديم...

 يکبار جاي يک(توله سگ) يک (توله آدم) يتم به خانه ببريد به او آداب رسوم ياد دهيد به او پدرو مادر ببخشيد.

 ولي....

از ماست که بر ماست....

امید بارسومی (امید شمس)


https://www.facebook.com/pages/Omid-shams/167133800151066?ref=hl


برچسب‌ها: سگ, فاحشه, حیوان, پدر و مادر
[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 20:42 ] [ اميد ] [ ]

محرم آمد يک سري مخالف و يک سري موافق.

آنهايي که موافقند در جبهه اي ايستاده اند که نميدانند چرا, فقط عاشق حسينند

آنهايي هم که مخالفند گويي با محرم مشکلي ندارن, (با کسان ديگر مشکل دارند...)

اين وسط خدا مانده است تنها که اي بنده من, محرم هم براي شناخت من بود نه لج ولجبازي شما ها...

کاشي کمي هم اعزاي خدا شناسي بر پا ميکرديم...

تسليت به همه عاشقان خدا...


اميد بارسومي(اميد شمس)

آپلود عکس


برچسب‌ها: محرم, اعزای حسینی, اعزای خدا شناسی, عاشورای حسینی, حسین
[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 0:16 ] [ اميد ] [ ]
مايکل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسير هميشگي شروع به کار کرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يک مرد با هيکل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي که به مايکل زل زده بود گفت: «تام هيکل پولي بابت سوار شدن نمي ده!» و رفت و نشست.

مايکل که تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود.

روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيکلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست.

و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق که به کابوسي براي مايکل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايکل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل کند و بايد با او برخورد مي کرد. اما چطوري از پس آن هيکل بر مي آمد؟

بنابراين در چند کلاس بدنسازي، کاراته و جودو و ... ثبت نام کرد. در پايان تابستان، مايکل به اندازه کافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا کرده بود.

بنابراين روز بعدي که مرد هيکلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيکل پولي بابت سوار شدن نمي ده!» مايکل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيکلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت:

«تام هيکل کارت استفاده رايگان از اتوبوس شهری داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد که آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

خیلی از ماها قبل از اینکه بدونیم مسئله ای هست یا نه کور کورانه تصیمیم میگیریم که بعد جز پشیمونی هیچی نصیبمون نمیشه.


برچسب‌ها: داستان جدید, داستان زیبا, داستان جالب, داستان هیجان انگیز, داستان
[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 17:26 ] [ اميد ] [ ]

دوستان یه سری از جملاتیه که خودم گفتم و تو صفحه فیسبوکم میزارم دوست داشتم اینجا هم بزارم.


خيلي راحت براي همه ممکن شد آنکه براي من هميشه غير ممکن بود.

(امید شمس)

*

در نبودنت روزي 100 دفعه تورا دوره کردم حالا برگرد و ازمن امتحان بگير...

من کاملا تورا حفظم...

*

(اميد شمس)

با بعضي از آدما که به هم ميزني تازه بوي گندشون همه جارو ميگيره.

(اميد شمس)

(به ادامه مطلب بروید)



برچسب‌ها: زیباترین جمله ها, جمله های عاشقانه, جمله های زیبا, زیباترین جمله های جدید, جمله زیبا
ادامه مطلب
[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 21:51 ] [ اميد ] [ ]

مادر بزرگ در حالي که با دهان بي دندان ،

آب نبات قيچي را مي مکيد ادامه داد :

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،

از مکتب که اومدم ، ديدم خونه مون شلوغه

مامانِ خدابيامرزم همون تو هشتي دو تا وشگون ريز ،

از لپ هام گرفت تا گل بندازه

تا اومدم گريه کنم گفت : هيس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بيامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم...



برچسب‌ها: مادر, قدیم, قدیمی, داستان آموزنده, داستان زیبا
ادامه مطلب
[ یکشنبه پنجم آبان 1392 ] [ 18:10 ] [ اميد ] [ ]

قابل ستایش نیست؟؟؟

عکس رو نمیگم قدرت خدارو میگم...

آپلود عکس


برچسب‌ها: عکس های زیبا, عکس های عجیب, عکس پرنده, عکس زیبا
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 18:4 ] [ اميد ] [ ]
روزي يک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آن جا زندگي مي کنند چقدر فقير هستند . آن ها يک روز و يک شب را در خانه محقر يک روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ 

پسر پاسخ داد : عالي بود پدر !....

پدر پرسيد : آيا به زندگي آن ها توجه کردي ؟

پسر پاسخ داد: فکر مي کنم !

پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ 

پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !


برچسب‌ها: فقر, خانه, ستارگان, داستان آموزنده, داستان کوتاه
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 17:53 ] [ اميد ] [ ]

قديمها چه زيبا تر بود....

اسم دخترها رو که ميگفتي گوشه لپشان گل مينداخت.اما حالا گوشه لپشان فقط با آرايش قرمز است...

بزرگترين خواسته پسر بوس کردن لپ دختر بود آن هم بعد 1 سال خواهش تازه وقتي ميبوسيد 1 هفته خوابش نميبرد که من لپ فلاني رو بوسيدم ولي الان کوچکترينش سکس است...

دلم برايش تنگ شده مادرم را ميگويم وقتي بند کفش هايم را ميبست انگاري دعا ميخواند برايم نميدانم چرا ولي حس ميکنم وقتي بند کفشم را ميبست با آن پا ديگر به راه کج کشانده نميشدم اما امروز کفشهايمان بدون بند است و مادرنمان در کنارمان نيستن...

پدرم ميگفت اگر نمره املاي فردا را 20 نشوي با کمرند به جانت ميوفتم پدر املا را از ترس 20 شدم, کمي مرا براي زندگي کردن خوب بترسان شايد در زندگي هم 20 گرفتم.

راستي خانه هايمان حياط داشت مادر بزرگ و پدر بزرگ هم داشت هر وقت همسايه بقلي کباب ميزد 1 سيخ به ما هم ميداد امروز همسايه هايمان بقلي نيست يا پايين سقمان است يا بالاي سقفمان اصلا ديگر همسايه نيست مستاجر طبقه بالاست آپارتمان است ديگر حياط ندارد همسايه هم ندارد و پدر بزرگ و مادربزگمان نيستن چون هنوز بند همان خانه قديمي حياط داره پر خاطره اند همان خانه اي که با کنج کنجش خاطره داريم قايم موشک ها شله زردها ماهي هاي درون حوضش برگ هاي روزي زمين درخت پرتقال تو باغچه خونه درختي پشت باغ تلوزيون سياه سفيدا واي سريال پدر سالار نميدونم يادتونه چه سريالي بود همش شد خاطره خاطره اي که اصلا يادمون رفتن...

خاطره.....همان حياط است همان پدر بزرگ و مادربزرگي که هميشه دواي همه درد ها بودند درد بود غم بود اما کم بود خيلي کم....

در جيب پدر بزرگ هميشه نخود و کشمش بود اما ديگر نيست...

 دستاي پدرم وقتي چاي ميخورد نميلرزيد...

امروز کجاييم؟

به راستي به کجا چنين شتابان؟؟؟

اميد بارسومي (اميد شمس)


برچسب‌ها: قدیم, پدربزرگ و مادربزرگ, خانه قدیمی, پدر
[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 18:4 ] [ اميد ] [ ]
مدير:خانم اگه ميخواي اسم دخترت رو بنويسي بايد صدو پنجاه هزار تومن بريزي به حساب همياري...

زن : مگه اينجا مدرسه دولتي نيست !؟ 

مدير: اگه دولتي نبود که مي گفتم يک ميليون تومن بريز!!

زن : آقا آخه مدارس دولتي نبايد شهريه بگيرن!

مدير: اين که شهريه نيست اسمش همياريه! 

زن : اسمش هر چي هست.تلويزيون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارسدولتي هيچگونه وجهي نميتونن دريافت کنن! 

مدير: خب برو اسم بچت را تو تلويزيون بنويس!! اينقدر هم وقت منو نگير...

زن : آقاي مدير من دوتا بچه يتيم دارم! آخه از کجا بيارم ؟!! 

مدير: خانم محترم! وقتي وارد اينجا شدي رو تابلوش نوشته بود يتيم خونه يا مدرسه؟! 

آهاي مستخدم،اين خانم رو به بيرون راهنمايي کن!! 

زن با چشمهاي پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود... 

اتومبيل مدل بالائي ترمز کرد... 

زن کم آورده بود هم برای خودش هم برای بچه هایش بیخیال بس است خوب بودن چه فایده وقتی بد بودن بهتر است؟؟؟

نشست...

پسر با کمال پرویی با او حرف مزدی اما حواس زن پرت شده بود به روزنامه اي که روي صندلي جا مانده بود روزنامه را برداشت و بهش خيره شد : 

کميته مبارز با فقر در جلسه امروز ... 

ستاد مبارزه با بيسوادي ... 

تيتر درشت بالاي صفحه نوشته بود : با 20000 زن خياباني چه مي کنيد !؟ 

زن با خودکاري که از کيفش بيرون آورده بود عدد را تصحيح کرد: 

با 20001 زن خياباني چه مي کنيد !؟ 


از پاکی تا هرزگی کمی فاصلست فاصله ای به اندازه یه کاغذ (پول)

(امید بارسومی)



برچسب‌ها: دختر خیابانی, بچه های بی سرپرست, فقر, هرزه
[ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ] [ 14:22 ] [ اميد ] [ ]

به کودک فال فروشي گفتند چه ميکني ؟

کودک گفت: به کساني که در امروز خود مانده اند ، فردا ميفروشم ...


آپلود عکس


برچسب‌ها: فال فروشی, کودک, زیباترین جمله
[ چهارشنبه هفدهم مهر 1392 ] [ 17:25 ] [ اميد ] [ ]
آقا من اعتراض دارم...
اعتراض دارم به دستهايي که از اينکه انقدر کار نکردن و عرق کردن و به دستهاي پدرم که انقدر زحمت کشيد دستهاش پينه بسته ديگه عرق نميکنه انقدر سفت شده.
اعتراض دارم به زنهاي آدمهاي پولدار که 10 رقم لباس ميپوشن و هر روز آرايش هاي آنچناني ميکنن و نو ترين لباس مادرم براي 2 سال پيش است البته شايد قبلا خريده مانده تا اين لباسي که تنه اوست پاره شود...
من اعتراض دارم به اينکه براردرم با بيماري تشنج نميتواند معافيت سربازي بگيرد ولي پسر همسايه ام چون عمويش در نظام است فقط 2 ماه آن هم در بهترين جاي نظام خدمت ميکند البته خدمت که چه عرض کنم نظام به او خدمت ميکند...
من اعتراض دارم به کليه هاي داغون رفيقم که از بچگي يکي را نداشت و آن يکي هم مريض بود ولي طاقت آورد تا وقتي که فهميد کسي که کنارش در بيمارستان درد کليه دارد براي اين بوده که 1 کليه خود را بدهد تا معافيت سربازي بگيرد و يا کمي آنطرف تر يکي براي پول قمارش کليه بفروشد.
خدايا من اعتراض دارم به تجاوز دختر 9 ساله اي از طرف يه مرد 45 ساله که فقط تنها جرمش بدون مجوز فروختن گلها و فال هايش سر چهار راه ها بود.

خدايا من اعتراض دارم به اينکه همه دنيايمان شده فيلتر ولي تو فيلتري براي نامرد هوس بازي که دخترکي که در راه مدرسه به خانه اش بود را دزديد و شهوت چشمانش را کور کرد و اورا را مورد تجاوز قرار داد در نظر نگرفتي که حداقل بعد از تجاوز او را مورد مشت و لگد قرار ندهد و باز هم فيلترش نکردي تا بعد از مشت و لگد با چاقو شکمش را پاره نکند که مبادا به کسي بگويد که اورا مورد تجاوز قرار داره و باز هم فيلترش نکردي وقتي بعد از کشتن دختر او را سوزاند که مبادا کسي جنازه اش را پيدا کند که چي؟ برايش شر نشود. 
خدايا اعتراض دارم به خودم جنس فروخته شده راپس نميگيري؟
خدايا جاي براي انداختن برگه اعتراضات داري؟
(اميد بارسومي)

برچسب‌ها: تجاوز, شهوت, خدا, هوس باز
[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 18:31 ] [ اميد ] [ ]

معلم عصبي دفتر را روي ميز کوبيد و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانيت شقيقه هايش مي زد ، به چشمهاي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه ي بي انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم… مادرم مريضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق ميدن… اونوقت ميشه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد… اونوقت ميشه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تاصبح گريه نکنه… اونوقت… اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم…

اونوقت قول مي دم مشقامو تمييز بنويسم…

معلم صندليش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشين سارا …

و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد …


برچسب‌ها: فقر, دخترک
[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 22:52 ] [ اميد ] [ ]
يک دانشجوي دختر با موهاي قرمز که از چهره‌اش پيداست آلماني است، سيني غذايش را تحويل مي‌گيرد و سر ميز مي‌نشيند و سپس يادش مي‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند مي‌شود تا آنها را بياورد اما وقتي برمي‌گردد، با شگفتي مشاهده مي‌کند که يک مرد سياه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفريقا (با توجه …به قيافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذاي اوست !!!

بلافاصله پس از ديدن اين صحنه، زن جوان سرگشتگي و عصبانيت را در وجود خودش احساس مي‌کند اما به‌سرعت افکارش را تغيير مي‌دهد و فرض را بر اين مي‌گيرد که مرد آفريقايي با آداب اروپا و در مورد اموال شخصي و حريم خصوصي آشنا نيست.
او حتي اين را هم در نظر مي‌گيرد که شايد مرد جوان پول کافي براي خريد وعد غذايي‌اش را ندارد.
در هر حال، تصميم مي‌گيرد جلوي مرد جوان بنشيند و با حالتي دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفريقايي نيز با لبخندي شادمانه به او پاسخ مي‌دهد !
دختر آلماني سعي مي‌کند کاري کند؛ اين‌که غذايش را با نهايت لذت و ادب با مرد سياه سهيم شود.
به اين ترتيب، مرد سالاد را مي‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشي از تاس کباب را برمي‌دارند، و يکي از آنها ماست را مي‌خورد و ديگري پاي ميوه را هم. اين کارها همراه با لبخندهاي دوستانه است  مرد با کمرويي و زن با راحتی ، دلگرم‌کننده و با مهرباني لبخند مي‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام مي‌کنند…
زن آلماني بلند مي‌شود تا قهوه بياورد و اينجاست که پشت سر مرد سياه‌پوست، کاپشن خودش را آويزان روي پشتي صندلي مي‌بيند، و ظرف غذايش را که دست‌نخورده روي ميز پشت سر مرد سیاهپوست بوده است و….
هيچ گاه زود قضاوت نکنيد...

برچسب‌ها: دانشجو, آلمانی, آفریقایی, قضاوت
[ سه شنبه دوم مهر 1392 ] [ 19:39 ] [ اميد ] [ ]
درد داره خیلی هم درد داره میگن مرد باید دستش پینه داشته باشه.
اصلا پدر یعنی دنیای زحمت تلاش یعنی دستهای پینه بسته که گاهی وقتی ما فرزندا میبینیم

خجالت میکشیم اشک جمع میشه تو چشامون که پدرمون مریضه مشکل داره حالا هرچی ولی بازم صبح زود فقط

به عشق اینکه 1 لقمه نون برای خانوادش در بیاره از خونه میزنه بیرون ولی از این سوزناکتر اینه که دستای 

یه مادر پینه زده باشه از بس که کار کرده از بس که کمبود تکیه گاه داشته از بس که بچه هاش این و خواستن و اونو خواستن و واسه اینکه بچه هاش جلو دوستاشون کم نیارن چه کارا که نکرده.

به این عکسا نگاه کنید دیگه چی باید بشه کجا تموم میشه کاش خوردن غذای دور ریخته ی آدمای دیگه آخرش باشه کاش... ولی نیست بخدا نیست.

همه چی بسته شده به کاغذ به پول.من همیشه با دوستام بحث دارم رو همین مورد شاید از نظر بعضی از شما ها هم این اشتباه باشه ولی من اعتقادم اینکه بدون پول نمیشه زندگی کرد میگن همه چی پول نمیشه ولی اشتباست همه چی پوله سلامتی پوله زنت پول نداشته باشی باهات غریببست.و همه بدبختیایی که همتون خوب میدونید.

قبلا میگفتن پول خوشبختی نمیاره ولی الانم همینطوره؟؟؟

همیشه یه دعا دارم واسه همه که همیشه میگم اونم اینه که:

خدا آرزوهای هیچ بنده ای رو بند چنتا تیکه کاغذ به اسم پول نکنه.

آپلود عکسآپلود عکس



برچسب‌ها: پول دار شدن, پول داشتن
ادامه مطلب
[ شنبه سی ام شهریور 1392 ] [ 19:5 ] [ اميد ] [ ]

کار از کار گذشته بود ...

سميه وسط کلاس مدني بدون اختيار گوزيده بود.

از اول کلاس تو دلش بادي جمع شده بود و نمي دونست چطور بايد خاليش کنه.

اما حالا خالي شده بود ...

عده اي تو بهت مطلق بودن و عده اي از خنده، روي زمين کلاس ولو شده بودن!

سميه با صورتي که مثل لبو شده بود، ناخن هاش رو به دسته چوبي صندلي فشار مي داد ...

دلش مي خواست زمين دهن باز کنه و درسته ببلعتش ...



برچسب‌ها: عاشقانه, عاشقی, عشق
ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 19:31 ] [ اميد ] [ ]
پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: مزاحمتان نمي شوم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صداي بلند گفت: نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
و به این فکر میکردن که چقدر پسر شهوت پرستی است که در کتابخانه به دختر پیشنهاد س.ک.س داده است.
پس از چند دقيقه دختر به
سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت:
 من روانشناسي پژوهش مي کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزي
فکر ميکنند، گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صداي بسيار بلند گفت: 50 دلار براي يک شب!!؟ خيلي زياد است!!!
وتمام آناني که در کتابخانه بودند به دختر نگاهي غير عادي کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد
« من حقوق ميخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي  را گناهکار جلوه بدهم!!»

برچسب‌ها: شهوت پرست, روانشناسی, وکالت
[ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 ] [ 21:22 ] [ اميد ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید...
لینک دوستان
امکانات وب
این سایت را حمایت می کنم

كد ماوس

? Online User
  • فیلم نامه
  • قالب وبلاگ